دلیل وابسته شدن به افراد سمی چیست؟
تقریباً همهی ما حداقل یکبار در زندگیمان وارد رابطهای شدهایم که از بیرون کاملاً اشتباه به نظر میرسیده، اما از درون رها کردنش سخت بوده است.

تقریباً همهی ما حداقل یکبار در زندگیمان وارد رابطهای شدهایم که از بیرون کاملاً اشتباه به نظر میرسیده، اما از درون رها کردنش سخت بوده است. رابطهای که بیشتر از آنکه آرامش بدهد، اضطراب میآورد؛ بیشتر از آنکه احساس امنیت ایجاد کند، شما را در حالت انتظار، تردید و فرسودگی نگه میدارد. سؤال اصلی اینجاست: چرا با وجود آگاهی از آسیبزا بودن بعضی روابط، باز هم به سمت آنها کشیده میشویم؟ در این مقاله به این موضوع از دید روانشناسی پرداخته ایم.
چرا جذب آدم های سمی می شویم؟
رابطه سمی معمولاً رابطهای است که در آن الگوهای ناسالم تکرار میشوند. ارتباط ضعیف، بیاحترامی پنهان یا آشکار، نبود اعتماد، نادیده گرفتن احساسات، کنترلگری، سوءظن و درگیریهای مداوم از نشانههای رایج این نوع روابط هستند. در چنین رابطهای، فرد اغلب خودش را کوچکتر از آنچه هست احساس میکند و بهتدریج از نسخهی سالم و واقعی خود فاصله میگیرد.
یکی از ریشههای مهم این الگو به دوران کودکی برمیگردد. نحوهی بزرگ شدن ما، نوع توجهی که دریافت کردهایم یا نکردهایم، و فضایی که در آن احساس ارزشمندی کردهایم، برداشت ما از «عشق» را شکل میدهد. بسیاری از افراد تصور میکنند آسیب روانی فقط به اتفاقات شدید و خشونتآمیز محدود میشود، در حالی که بیتوجهی عاطفی، انتقاد مداوم، سردی والدین، یا نبود حمایت کافی هم میتواند اثرات عمیقی بر ذهن کودک بگذارد. کودکی که مدام قضاوت شده یا دیده نشده، ممکن است در بزرگسالی ناخودآگاه به دنبال رابطهای برود که همان حس آشنا را بازتولید میکند؛ حتی اگر این حس دردناک باشد.
در چنین شرایطی، فرد ممکن است باور کند که برای دوستداشتنی بودن باید تحمل کند، سازگار شود یا خودش را نادیده بگیرد. گاهی حتی انتقاد و سختگیری شریک عاطفی بهاشتباه بهعنوان نشانهی توجه یا علاقه تفسیر میشود. وقتی اعتماد به نفس پایین باشد، فرد به جای اعتماد به احساسات و نیازهای خودش، به تأیید بیرونی وابسته میشود و همین وابستگی، ماندن در چرخههای ناسالم را آسانتر میکند.

عامل مهم دیگر، سبک دلبستگی است. تجربههای اولیهی ما با مراقبان اصلی، الگوی ارتباط عاطفی ما را میسازد. برخی افراد در روابط احساس امنیت میکنند و بهطور طبیعی جذب رابطههای سالم میشوند، اما گروهی دیگر با اضطراب یا اجتناب به روابط نزدیک میشوند. افراد با دلبستگی مضطرب معمولاً ترس عمیقی از رها شدن دارند. آنها دائماً نشانهها را تحلیل میکنند، نگران برداشت طرف مقابل هستند و ارزش خود را به کیفیت رابطه گره میزنند. این افراد اغلب جذب کسانی میشوند که حضورشان ناپایدار است، چون این ناپایداری همان اضطراب آشنایی را فعال میکند که از قبل با آن خو گرفتهاند.
در مقابل، افراد با دلبستگی اجتنابی معمولاً از صمیمیت فاصله میگیرند. آنها به استقلال افراطی تکیه میکنند، از بیان احساسات واقعی طفره میروند و کنترل فاصله را برای خودشان حفظ میکنند. چنین افرادی اغلب همان «شریک غیرقابل دسترس» هستند؛ کسانی که در لحظههایی نزدیک میشوند و ناگهان عقب میکشند. ترکیب یک فرد مضطرب با یک فرد اجتنابی، یکی از رایجترین و فرسایندهترین الگوهای روابط سمی است.
عامل پیچیدهتر، چیزی است که به آن پیوند ناشی از تروما گفته میشود. در این حالت، مغز بهمرور بین عشق و درد ارتباط برقرار میکند. رابطهای که پر از بالا و پایین، طرد و آشتی، سردی و توجه ناگهانی است، سیستم عصبی را در حالت هشدار نگه میدارد. همین ناپایداری باعث میشود رابطه هیجانانگیز به نظر برسد و جدا شدن از آن سختتر شود، حتی وقتی عقل میداند این رابطه آسیبزاست. این الگو شبیه اعتیاد عمل میکند؛ نه بهخاطر لذت مداوم، بلکه بهخاطر پاداشهای گاهبهگاه.
از نظر زیستی هم ماجرا ساده نیست. روابط ناپایدار میتوانند بخشهایی از مغز را فعال کنند که با پاداش، انگیزه و میل شدید مرتبطاند. همین فعالسازی باعث میشود فرد روی رابطه وسواس پیدا کند، حتی زمانی که پیامدهای منفی آن کاملاً واضح است. ترکیب هیجان، انتظار و عدم قطعیت، مغز را در چرخهای نگه میدارد که رها شدن از آن انرژی و آگاهی زیادی میطلبد.
بسیاری از افراد تا مدتها متوجه سمی بودن رابطهشان نمیشوند. اگر رابطهای بیشتر از آرامش، اضطراب ایجاد میکند؛ اگر حضور طرف مقابل باعث میشود خودتان را نادیده بگیرید؛ یا اگر احساس میکنید نیازهای شما همیشه در اولویت دوم قرار دارد، اینها نشانههایی هستند که ارزش تأمل دارند. رابطه سالم، حتی با وجود اختلافها، باید حس امنیت، دیدهشدن و حمایت واقعی ایجاد کند.
خروج از روابط سمی معمولاً با تغییر تمرکز آغاز میشود. تا زمانی که ذهن درگیر تحلیل رفتار طرف مقابل و امید به تغییر اوست، چرخه ادامه پیدا میکند. یکی از قدمهای مهم، قطع بازتولید هیجانی رابطه است؛ یعنی کمتر حرف زدن، کمتر مرور کردن و کمتر رمانتیکسازی گذشته. نوشتن دلایل ناسازگاری، نه از سر خشم بلکه از زاویهی واقعیت، میتواند به شفاف شدن ذهن کمک کند. مهمتر از همه، کار کردن روی خود، عزت نفس و الگوهای درونی است؛ چون تا زمانی که ریشهها درمان نشوند، الگوها فقط با چهرهای جدید برمیگردند.
در نهایت، گرایش به روابط سمی نشانهی ضعف نیست؛ نشانهی الگوهایی است که زمانی برای بقا مفید بودهاند اما حالا دیگر کار نمیکنند. آگاهی از این الگوها، اولین قدم برای انتخاب رابطهای است که بهجای فرسایش، رشد به همراه بیاورد.
منبع:خبرنامه

